محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3462

تاريخ الطبرى ( فارسي )

شوند به خدا ترا به اصلت باز مىگردانم » آنگاه شيخ بن نعمان را پيش وى آوردند كه گفت : « اى خبيثزاده تو كافرى از مردم زندورد بودى ، مادرت فرار كرد ، پدرت كشته شد و خواهرش زن يكى از مردم بنى يشكر شد و دو پسر آورد و ترا به نسب آنها پيوست . » گويد : آنگاه به هر كدام يكصد زد و سرها و ريشهايشان را تراشيد و خانه هايشان - را ويران كرد ، و سه روز در آفتاب بداشت و وادارشان كرد كه زنانشان را طلاق دهند و فرزندانشان را در سپاهها دير بداشت و آنها را در اطراف بصره بگردانيد و قسمشان داد كه آزادگان را به زنى نگيرند . گويد : مصعب ، خداش بن يزيد اسدى را به تعقيب ياران فرارى خالد فرستاد ، وى مرة بن محكان را يافت و بگرفت كه شعرى به اين مضمون گفت : « اى بنى اسد ، اگر مرا بكشيد « وقتى آتش جنگ بر افروزد « بايد با تميميان جنگ كنيد « اى بنى اسد آيا تساهل داريد « كه اگر من لغزشى كرده‌ام ببخشيد ؟ » اما خداش او را پيش آورد و خونش بريخت . گويد : در آن وقت خداش سالار نگهبانان مصعب بود . گويد : مصعب ، سنان بن ذهل يكى از بنى عمرو بن مرثد را بگفت تا خانهء مالك ابن مسمع را ويران كرد و هر چه را در آن بود مصعب گرفت و از جمله دخترى بود كه عمر بن مصعب را براى وى آورد . گويد : مصعب در بصره ببود تا وقتى كه سوى كوفه رفت و آنجا ببود تا براى نبرد عبد الملك برون شد ، عبد الملك به مسكن آمد و به مروانيان عراق نامه نوشت كه همگى دعوت او را پذيرفتند به شرط ولايتدارى اصفهان كه عبد الملك آنجا را به